چهارشنبه 17 آبان
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی:

روز چهارشنبه
17 آبان 1390
موضوع برنامه:هر کسی باید کار خودشوفخودش انجام بده.

برنامه امروز 4 شنبه 17 آبان با شعر همیشگی امیرمحمد شروع شد.

و بعد هم تیتراژ برنامه.
عمو با بالن به سمت لگوها پایین میاد و مثل همیشه چند بادکنک رنگی هم دست عمو بود.

عمو سلام احوال پرسی می کنه که بعدش امیر محمد میاد و یه شعر با عمو می خونن بعد امیر با دلخوری به عمو میگه که مامان و باباش کمکش نکردن در کاردستی درست کردن امیر.



عمو هم با کمی دلخوری به امیر میگه که باید خودش تلاش کنه تا بتونه کار دستی درست کنه و اینکه وقتی خودش بچه بوده همه ی کاردستی هاشو خودش درست میکرده و خلاقیت به خرج میداده.بعد سلطان هم که با امیر هم دست بود،اومده بود اونجا و همشون به بچگی عمو برمیگردن.
سلطان در نقش بابای عمو میشینه روی لگو و مثلاً روزنامه میخونه که عمو با یک کاغذ میاد و سلام میکنه و به باباش میگه که میخواد کاردستی درست کنه.



باباشم قبول میکنه و میگه:"پسرم!هر کاری میخوای بکن.ولی خونه رو کثیف نکن."عمو میگه چشم.بعد عمو میگه:"میخوام با قیچی کاغذ رو ببرم.".باز دوباره باباش میگه:"پسرم!هر کار میخوای بکنی بکن.فقط خونه رو کثیف نکن.مامانت میاد عصبانی میشه."عمو بازم میگه باشه و میگه:"میخوام کاغذ رو بهم چسب بزنم."دوباره باباش میگه:"پسرم هر کاری میخوامی بکن،فقط خونه رو کثیف نکن."



آخر سر عمو میبینه هیچ کار نمیتونه بکنه،کاغذ رو لوله میکنه و یه دوربین میسازه و رو به دوربین میگه این جوری بود که پدر و مادر من،منو تشویق کردن که خلاقیت به خرج بدم.
امیر و سلطان با تعجب میپرسن که آیا با این کاردستی نمره ی بیست آوردی توی مدرسه و عمو لو میده که صفر گرفته و بچه ها رو به دیدن یه برنامه دعوت میکنه.



و بعد یه وله پخش میشه و یه کارتون بعدش گلدون خان وارد صحنه میشه و با کلی ناراحتی.عمو یه ذره باهاشون شوخی میکنه و بعد می خندونتشون و ماجرارو جویا میشه.



ماجرا از این قرار بود که:

گلدون خان می خواست واسه 8 برارا کار دستی درست کنه که عوض کار دستی درست کردن خراب کرده بود و 8 برارا گلدون خانو مسخره کردن,و گلدون خان جلو بچه هاشون خجالت کشیدن.



بعد دوباره یه برنامه پخش میشه و عمو که رو صحنه بودن کمی با بچه ها حرف میزنن و بعد گلدون خان میاد و همراه خودش چند تا کاغذ رنگی میاره و بعد به عمو میگه می خواد با اون برگه ها کار دستی درست کنه و بعد عمو با اون کاغذ رنگیها یه قایق و یه فرفره درست میکنه که فرفره رو اشتباهی درست میکنه چون بلد نبود و بعد گلدون خان کمی عمو رو اذیت میکنه .




بعد جوجه میاد و وقتی کاغذ رنگی هارو میبینه میگه من بعدا می خوام با این کاغذ رنگیها کار دستی درست کنم.و بعد جوجه یه بازی به بچه ها یاد میده و عمو یه پسر و یه دختر انتخاب میکنه و بازی از این قرار بود که:دو بطری آب رو با طناب به هم وصل کرده بودن که تو یکیش 5 تا سنگ ریخته بودن که باید با طناب طوری بطری رو نگه می داشتن که بچه ها بتونن سنگهارو درون اون یکی بطری بریزن و در این مسابقه دخترها با ارفاق برنده شدن.

بعد جوجه میادو می خواست با اون کاغذ رنگی ها یه جا تیغی درست کنه که همون موقع سلطان میاد و چوب های جوجرو میشکنه بعد جوجه ناراحت میشه و سلطان که می خواست به همه بگه که بالن رو خودش ساخته عمو به سلطان میگه که یه بالن بساز و سلطان چوبهای شکسته شدرو کنار هم میزاره و یه کاغذ میزاره روی چوبها و میگه که این یه بالنه .
و بعد یه کارتون پخش کردن و بعد دوباره عمو رو صحنه اومدن و یه شعر خوندن و بعدش دست به آسمون دعا کردن و دعا به این صورت بود که:خدایا پدر مادرامون همیشه سلامت باشن الهی آمین...خدایا ظهور امام زمان رو نردیک بگردان الهی آمین.
خوب بچه ها تا فردا ساعت 4 بعد از ظهر بعد از اخبار جوانه ها خدا نگهدار.

 
نویسنده ی این گزارش: آنیتا 


دوشنبه،13شهریور
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی:

روز دوشنبه
13 شهرویر 1391
موضوع برنامه:اعتماد به نفس به جا

به نام خدا
اول از همه امیر محمد اومد و شعر امام رضا رو خوند.بعد تیتراژ رفت.به جای عمو،یکی از پسر بچه های استودیو اومده بود و داشت به یه زبون دیگه ای با بچه ها صحبت میکرد.نمیتونم ترجمه اش کنم چون خودمم درست نفهمیدم.ولی عمو یواشکی با بالن اومد پایین و با چششمای گرد داشت پسر رو نگاه میکرد.و وقتی پسره برگشت عمو رو دید به زبون خودش گفت:"صاحابش اومد.من دیگه برم."

مثل همیشه اول برنامه رفت پیش بچه ها.رو به دوربین گفت:"اینا خیلی راحت خندشون میگیره.میگید نه.؟نگاه کنید!"بعد رفت پیش دخترا و گفت:"یه روزی یه مرده میخوره به نرده بر میگرده."دخترا هم کلی خندیدن.عمو رو به دوربین:"یعنی بی مزه تر از این لطیفه نداشتیم!"بعد از این قسمت میرسه به داستان گویی.یه داستان در مورد نرگس کوچولو و اعتماد به نفس.بعد از داستان بچه ها،یک لحظه عمو رو به دوربین خیلی جدی و عموییانه میگه:"هر کاری میخوای بکنی،اعتماد به نفس داشته باش،(بعد به شوخی میگه:)من ننم اینطوری بارم آورده.واسه همین الان مجری خوبی شدم."

وله پخش میشه و عمو با خوندن شعر "جوجه" برمیگرده.وسط شعر که میره پیش بچه ها،دست یه پسر کوچولویی رو میگیره و از جاش بلندش میکنه.پسر کوچولو هم جلوی عمو همراه شعرش هی میپره بالا و پایین..:) عمو هم چند لحظه جلوش میشینه و از کاراش تعجب میکنه.بعد دوباره میذارتش سر جاش و آروم میشه.بعد از شعرش میگه:"مامان بابای این بچه بعداً باید بهش نبات داغ بدن."

بعدش میگه براشون پیغام فرستادن که چرا همش همین 4 تا شعر تکراری رو میخونین.عمو هم میگه من واسه همین الان میخوام یه شعر جدید بخونم:"یه توپ دارم..."حیف شعر رو یادم نیست.ولی عمو خودش تغییرش داده بود.خنده دار شده بود.بعدش سلطان اومد و عمو بچه ها رو خبر کرد که قراره سلطان با امیر محمد تو یک نمایش نامه بازی کنه.سلطان میگفت من روم نمیشه.من نمیتونم.متن ها یادم میره.عمو هم داشت دلداریش میداد میگفت:تو میتونی.متنت فقط یه خطه.ببین...من از جنگل های آفریقا اومدم"سلطان:"اِ!تو از اونجا اومدی؟!!!"عمو سعی میکنه کمکش کنه تا دیدشو نسبت به خودش عوض کنه.بهش میگه فرض کن جلوت یه آینه هست.بعد میاد جلو دوربین و به خودش میگه:"به!عجب قدی من دارم!عجب چشمای بادومی من دارم!عجب هیکلی دارم!...".

بعد نوبت سلطان میشه.سلطان میاد جلو آینه.(همون دوربین).عمو هم همش ازش تعریف میکنه.تا جایی که سلطان اعتماد به نفس کاذب میگیره.

دستاشو مثل غلدر ها میاره بالا.عمو بهش میگه بشین حالا.سلطان میگه:"نمیتونم.اعتماد به نفسم خیلی بالاست."سلطان دیگه خواستار نقش اول شده بود و دیگه قبول نمیکرد که توی نمایش نامه شرکت کنه.به جاش اومد جای عمو رو بگیره.عمو رو از صحنه بیرون کرد و خودش سوار بالن شد و شروع کرد:ده...بیست...سه...پونزده...خوندن و بعد از سلام و خوش آمد گویی،هیچ حرفی برای گفتن نداشت و هول شده بود.عمو برگشت و گفت:"تو بهتره بری همون مسافرکشی،البته با اعتماد به نفس."

کارتون پخش میشه.عمو با شعر خونه ی  کله قندی برمیگرده.بعد از شعر،میکروفون عمو میافته.رو به دوربین با حالت معصومانه از مردم اجازه میگیره که بهشون یه وله نشون بدن.بعد خودشم با شوخی جواب خودشو میده:"با اجازه ی بزرگترا بله!"

وله پخش میشه و آقا نگهدار با پیژامه ی پلنگی وارد استودیو میشه. از دست گلدون خان و بلبل خان شکایت میکنه.میگه اعتماد به نفَس ندارن.همش از مادر بچه ها گله میکنه که به حرفش گوش نداده و بچه هاشونو خوب تربیت نکرده.ولی بعد صدا موبایل میاد و آقا نگهدار گوشی رو با  ترس میده به عمو.مادر بچه هاست.عمو یکم صحبت میکنه و بعد تلفن رو میده دست آقا نگهدار.آقا نگهدارم هر چی مادر بچه ها میگه،میگه چشم.

بعد از تلفن عمو میپرسه:این بود حرف شنوی؟پس چی شد اون همه جذبه؟"آقا نگهدارم میگه حرف اول و آخر رو همیشه من تو خونه میزنم.عمو میپرسه چیه حرفتون؟اونم میگه:"بله!چشم!" اون وقت این قسمت تموم میشه و یک برنامه ی دیگه میذارن.

بعد از برنامه عمو و جوجه با بالن میان پایین.عمو میره طرف پسرا و جوجه میره طرف دخترا.با تشویق ها و طرف داری هاشون با هم دیگه کل کل میکنن و مسابقه ی مچ گیری راه میندازن.عمو با تقلب برنده میشه.

جوجه بازی رو توضیح میده به بچه ها.بازی از این قرار بود که باید چند تا سکه رو دور لیوان میچیدن.عمو تا سکه دید،ذوق زده شد و میخواست بره طرفشون که جوجه نذاشت.عمو هم ناراحت شد و ادای جوجه رو در آورد.توی بازی گروه دخترا برنده شد و برنامه ی بعدی پخش شد.

عمو برگشت و شعر" کلاغ پر" رو خوند.بعد از شعر پیامک خوند.داشت اسم بچه ای رو میخوند که با دست خط اقای خلیفه نوشته شده بود.اقای خلیفه "چالوس"رو نوشته بود"چهار لوس".عمو برگه رو نشون داد و به شوخی گفت:اگه 4 تا لوس باشه،یکیش خود همین خلیفه ست."

بعد گلدون خان و بلبل خان از ترس اقا نگهدار،خیلی ساکت و آروم از بالن اومدن پایین و به عمو هم گفتن که آروم صحبت کنه.

گفتن باباشون میخواد اینا رو تو مسابقه ی کیشتیل دره شرکت بده و اونا نمیخوان.عمو هم مغرور شده بود و اعتماد به نفس کاذب گرفته بود.بلبل خان و گلدون خان تصمیم گرفتن به نمایندگی خودشون،عمو رو بفرستن مسابقه.عمو هم بدون اینکه بپرسه چه مسابقه ای هست،قبول میکنه.براش یه سری کاغذ میارن که امضاء کنه که دو تا شاهد میخواست.آقای خلیفه و اشتاوری به عنوان شاهد امضاء کردن.

گلدون خان و بلبل خان هم سریع از عمو تشکر کردن و در رفتن.عمو ازشون توضیح خواست.اونا هم برگشتن و توضیح دادن که مسابقه از این قراره که شما در نقش دیوار یه جا می ایستی و اهالی محله ی کیشتیل دره بادمجان و گوجه ی گندیده،به سمت شما پرتاب میکنن."بعد دوباره تشکر میکنن و بلبل خان به عمو میگه:"اعتماد به نفست منو خفه کرده.اصلاً منو کشت!"و بعد در میرن.

عمو توافق نامه رو میخونه و از ترسش در میره.برنامه ی بعدی پخش میشه.

قسمت آخر عمو کبود و خسته از مسابقه برمیگرده و پیامک میخونه.یکی نوشته بوده به افتخار آذربایجانی ها،عمو ترکی صحبت کنه.عمو هم به ترکی ناله میکنه.یه دختر بچه ای از گریم جدید عمو ترسیده بود و گریه میکرد.وقتی از جلوی عمو داشت رد میشد بره بیرون،به عمو گفت من ازت میترسم!!!

بعد همونطور که عمو کنار بچه ها،خسته و کوفته نشسته بود،دعا کرد:
خدایا به ما اعتماد به نفس بده اما ما رو دچار غرور و تکبر نکن/بچه هامون همیشه تنشون سالم باشه.الهی آمین.
با ناله از بچه ها میخواد که با ده...بیست...سه...برنامه رو تموم کنن و خداحافظی میکنه.

نویسنده:نغمه(نغی)


یکشنبه،12 شهریور
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی:

ثبت روزانه برنامه عموپورنگ 

موضوع برنامه 1391/6/12 = نه گفتن

برنامه امروز با سرود امام علی با صدای امیر محمدشروع شد بعد تیتراژ هزار و شصت و شونزده
لباس های گلدون خان روی بالن بود عمو با بالن نیومد و یه دسته گل خوشگل دست عمو بود و عمو گفت :"اینجا یکشنبه بازار بوده من نمیدونستم" و بعد برنامه رو با ذکر یک صلوات شروع کرد.

عمو یه داستان طرح کرد و و از بچه های حاضر در استودیو خواست تا داستان رو ادامه بدن و داستان در مورد تمرین نه گفتن تموم شد به سلیقه ی بچه ها
عمو دنبال امیر میگشت و او رو صدا کرد و گفت قرار بود با هم شعر بخونیم اما نمیدونم چرا دیر کرده وقتی امیر اومد عمو در مورد نظم توضیح داد و از او خواست تا توضیح بده و امیر گفت که با دوستاش بوده چون ازش تقاضا کردن تا باهاشون چند دقیقه ای بره بیرون و امیر محمد هم قبول کرده !!!
نمایش : عمو خواست تا ثابت کنه امیر قدرت نه گفتن رو نداره و نقش مادر امیر را بازی کرد و از او تقاضا کرد تا سبزی خوردن بخره امیر رفت پی خرید سبزی اما در راه دوستش هوشنگ (مامان بابات کوشن ؟) رو دید که به او گفت بیا بریم فوتبال و امیر رفت
بعد پی سبزی میخواست بره که با ساسان رفت پارک بعد با فریدون رفت بستنی بخوره و بعد از اون هم رفت به مغازه پدر انوش برای دیدن پرنده های زینتی فقط به خاطر نه گفتن در مقبل خواستن دوستاش و ووقتی به سبزی فروش رسید که سبزی خوردن تموم شده بود و اینجا بود که عمو به او گفت تو توان نه گفتن نداری ( تمام نقش ها رو عمو بازی میکرد و از پشت دکور بدوبدو میرفت تا در قالب نقش بعدی بیاد جلو دوربین بنده خدا خیس عرق شده بود)

عمو گفت مثلا قبل برنامه یکی از دوستام گفت ساعت 4 هنوز یه ساعت وقت داری تا اجرای برنامه بیا بریم با هم بیرون که من گفتم نه
( عمو اسم خودش داریوش رو با پورنگ یه آن اشتباه کرد:D)
گلدون خان که اومد عمو گفت ماشاالله تو این برنامه قد کشیده شلوارش کوتاه شده و گلدون گفت که به باغ رفته بودم تا سبزی بچینم (دستش هم یه سبد کوچیک سبزی بود) و لباس هامو رو بالن گذاشتم تا طوفان ببره بالا برسون به نازخاتون خانم به عمو گفت بیا بنشین اینجا سبزی پاک کنیم عمو گفت : ننه من همچین وصیتی نکرده که من برای تو سبزی پاک کنم از گلدون اصرار از عمو انکار و نه گفتن
گلدون به عموگفت تو همیشه هرکاری من ازت میخوام نه میگی و چند نمونه ذکر کرد مثل لباس شدن ، آشپزی و نگه داشتن 8 تا بچه عمو گفت آخه به این دستا میاد لباس بشوره گلدون گفت میخوای بگی این دستا برای یه دکتر بوده میرفته فقط مطب؟
(در حین حرف زدن عمو و گلدون داشتن سبزی ها رو پاک میکردن عمو سبزی ها رو برعکس گرفته بود گلدون خان گفت میخوای یه روبان هم بزن بهش و عمو سبزی هارو برد به طرف گلدون خان و او گفت ببین شنیدی میگن طرف سبزه است خب منم دیگه)

عمو گفت خب حتما در توان من نبوده که گفتم نه تو یه کاری بخواه که در توان من باشه و من بگم بله گلدون گفت میگی بله ؟ زیر لفظی نمیخوای ؟ عمو گفت میگم بله بله بله و اینجا سلطان وارد شد به حالا حرکات موزون و آهنگ میزد گلدون و بچه ها هم دست از عموهم خنده!!!!!!

عمو گفت شما هم که منتظرید مخصوصا این سلطان گلدون گفت اون 8تا هم منتظرن بیان شام عروسی تو بخورن :D

گلدون از عمو تقاضای پول کرد و گفت که من دیدم خلیفه به تو چندتا تراول داد و تو گذاشتی توی جیبت ( تراول رو با لهجه ی خاصی به اشتباه تلفظ کرد) عمو گفت وای نه من روی پولام حساسم و تو رو دربایسی موند و مثلا به گلدون پول داد اما مدام میگفت پولام پولام و غش کرد ( البته نمایشی) و گلدون خوشحال و سرمست از اینکه پولا رو گرفته آهنگ میزد و اون دو نفر با لباس سفید و برانکارد اومدن عمو رو ببرن عمو که میخواست بره روی برانکارد به حالت دراز کش میخندید و نمیذاشت ببرن بیرون و خلیفه عمو رو میگرفت( دلیل خنده عمو رو نمیدونم)!!!!!


بلبل خان به گوشی گلدون خان زنگ زد و گفت پولارو گرفتی و او هم به حالت آنتن نمیده صبر کن رفت بالای سر پسرها ایستاد و گفت آره دادش هم پولاشو گرفتم هم دادم سبزی هارو پاک کنه و بعد به زبان محلی گوگوری مگورری

و گفت بذار یه ذره اداشو دربیارم بخندیم : ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده !!!!!

عمو نشسته بود داشت گریه میکرد که چرا پولامو گلدون خان برد ؟؟؟؟ که جوجه با بالن اومد و به عمو گفت چی شده آخه ؟ و یه جورایی به عمو دلداری داد و گفت عمو معلوم نیست داری گریه می کنی یا میخندی؟ بعد یه نقشه کشید و گفت من میرم به بابا گلدون میگم که شما کلی پول دیگه دارید و بهش میگم پول شما رو پس بده تا بتونه از شما بازهم پول بیشتربگیره اون وقت شما به پولاتون میرسید وعمو خوشحال شد و به جوجه گفت تو به خاطر این کار خوبتون میتونی الان جیغ بزنی و جوجه هم جیغ زد که صداش به قول عمو با 10 ثانیه تاخیر میومد!!!!

بازی امروز : 2 تا پسر 2 تا دختر / با 4 تا لیوان دوتا دروازه درست میکنند و یه طناب که یه سرش به آرنج بچهها گره خورده و سر آزادش چندتا گره محکم خورده و به حالت توپ شده و بچه ها بدون دست زدن به طناب باید توپرو به سمت دروازه حریف هداینت میکردند تا گل بزنند

سلطان با ضبط صوت و مغزش اومد و به جای غرش شیر صدای خروش و گرگ میداد عمو گفت غرش شیر خروس وار ندیده بودیم
سلطان به عمو گفت چه خوشگل شدی امروز - دوتا از پسرها عمو رو صدازدن و پرسیدن عمو مغزش واقعیه ؟ عمو گفت بله واقعیه بیا ببین عمو چنان از مغز سلطان تعریف می کرد که سلطان گفت بده به من نکنه میخوای بخوریش؟!!!!
سلطان گفت که گلدون بابا به من گفت برو تا سر خیابون و نخود و لوبیا بخر من سوار ماشین شدم برم یه نفر یکی ازدوستام به من گفت منو هم تا سر خیابونمیرسونی گفتم باشه سوار کردم اونجا که پیاده شد یه نفر بهم سلام کردو ازمن خواست که برسونمش من هم قبول کردم همین طوری رفتم رفتم تا دیدم تابلو نوشته ورامین رسیدم ورامین از ورامین یکی دیگه از من خواست تا برسونمش شهریار گفتم شرمنده عمو گفت گفتی شرمنده نمیتونم نه سلطان گفت نه گفتم شرمنده من خسته ام بیا خودت با ماشین برو و ماشینمو دادم اونم به جای ماشین من یه ماشین الکی و اسباب بازی داد من هم با موتور دربستی برگشتم !!!!

عمو گفت تو اصلا تو مغزت قسمت نه نداری و با ماژیک نوشت نه حالا سلطان به همه چیز میگفت نه !!!
مثلا عمو پرسید منو دوست داری گفت نه!!!
گلدون خان اومد و وقتی سلطان رو به اون حالت دید گفت پورنگ باز تو هم دسته گل به آب دادی ؟
عمو گفت یه چیزی به ذهنم رسید و گفت یه طرف دیگه مغزش مینوسم بله
اینبار سلان هرچی که به نفعش بود میگفت بله و به نفعش نبود میگفت نه !!! تا باز هم قاطی کرد بله و نه رو و عمو گفت برید بیرون که وقت نداریم و گلدون دست سلطان رو گرفت برد بیرون
!!!!!
عمو دعا کرد: ای خدا تن همه بزرگترها رو سالم نگه دار / هرکسی که باعث پیشرفت ما میشه رو سالم نگه دار / خدایا سایه مامان بابا رو از سر ما کم نکن / و خدایا ظهور امام زمان رو نزدیک بگردان / الهی آمین :)

سرودهای برنامه امروز: امام علی( امیرمحمد)/ جوجه خروس/ تاپ تاپ خمیر/ آسیا بچرخ

نویسنده ثبت روزانه : راضیه الهیاری
 

درباره ی اینجا
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی:

دوستان سلام!
نام طرح:ثبت روزانه
ما امروز میخوایم دست به یه کار جدید بزنیم.تصمیم گرفتیم که از این به بعد برنامه های عمو و خاطرات جالب و خنده دارش رو با داستان هاش به عنوان نوشته به ثبت برسونیم.این طوری هم بعد ها برای خودمون خاطره ی این روز ها زنده میشه،و هم کسانی که برنامه ی اون روز رو ندیدن،میتونن با خوندن این نوشته از کل ماجرا با خبر بشن.حالا ما میخوایم هر روز به کمک یکی از داوطلب ها برنامه رو با تمام جزئیات و اتفاقات خنده دارش به ثبت برسونیم.برنامه ی امروز قراره به دست "راضیه" نوشته بشه.اما باید روزها رو تقسیم کنیم و هر روز یکی این کار رو بکنه تا خسته نشیم.حالا داوطلب ها دستا بالا!هر کسی داوطلب میشه زیر این پست نظر بذاره و خبر کنه.لبخند
 
نغمه(نغی)